اردیبهشت
به نام خدای بهار آفرین
شعر زیر قسمتی از مثنوی بلندی است که تقدیم شما می شود.
... یاد دوران بچــــگی هامان بی کلک ترین،بانمک ترین دوران
عاشق توپ قلقـــــلی بودیم مخلص هرچـــه فلفلی بودیم
سرمان گرم سادگی ها بـود بنزمان پا پیادگی ها بـــــود
سفره هامان اگرچه خالی بود حالمان ولی همیشه عالی بــود
زندگی صاف و ساده مثل آیینه بود و قلب ما همیشه بی کینه
زندگی پیچ و خم اگرهم داشت کمترازکمتراز کمتر ازکم داشت
چشم و هم چشمی این همه که نبود سادگی طعـــــم زندگی ها بود
هرکسی عاشق کسی اگر می شد آسمان و زمین پرازشکر می شد
به خـــدا ازدواج ها آسان بود حلقه های طلا هم ارزان بود
آینه بود و شمعدان و دیگر هیچ تربتی بود و قرآن و دیگر هیچ
صیغه ی زندگی همیشه جاری بود زندگی تا ابد بهـــــاری بود
من وکیلم که با چهارده سکــّه و لباس عروس یــک تکّه
یک سبد عشق و یک بغل احساس اندکـــی از نجابت عباس
من وکیلم که مــــرد تو بشوم محرم دائم درد تو بشوم
من وکیلم که همدمت باشم تکیه گاهی برای هر غمت باشم
وگذشت و گذشت و حالا هم به سرت آمده چه ها آدم
دو هزارو دوازده سکــــــّه و لباس عـــروس صد تکّه
من وکیلم کمی خرت بشوم بند کفش تو،پاشنه ی درت بشوم
من وکیلم که پاپتی بشوم ارزنی پیش چشمات غیرتی بشوم
من وکیلم که در خیابان ها بنگرم بر نــــگاه عـــریان ها
من وکیلم که تو رمل بزنی رژ لب ، گونه ساز و تل بزنی
بروی کوچـــه افتخار کنم به لب و لوچه افتخار کنــــم
بفروشی نگاه خود را هم به هـــمه عابران نامحــــرم
راضی ام هرچه راضی ات بکند و فقط جلوه سازی ات بکند
وگرفت کاراین زمانه چون بالا حال شاعــر گرفته شد حالا
کاری از دست من که برنمی آید آدم از اولش که شر نمی آید
هرکه هرچه کند به پای خودش و گناه و ثواب هم برای خودش
آخر شعر من پر از داد است طاهری اصلا اهل فریاد است
به خدا هیچکس خدا نمی شودو حرف شاعر دوتا نمی شودو
دست مجـــنون و دامن لیلی عاشقم بر معلّـــــمی خیلی

